close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه دو برادر
عنوان عکس اسلایدرعنوان عکس اسلایدرعنوان عکس اسلایدر

آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

نویسنده:
تاریخ: جمعه 03 دي 1395
بازدید: 601
داستان عاشقانه 3



این قسمت : دو برادر


سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند . یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند . پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .




ادامه داستان در ادامه مطلب .





سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند .


یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد . وقتی در را باز کرد ، مرد نجـاری را دید . نجـار گفت : من چند روزی است که دنبال کار می گردم ، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم ؟ ….

 

برادر بزرگ تر جواب داد : بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است . او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد ، انجام داده .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت : در انبار مقداری الوار دارم ، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم .


نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار . برادر بزرگ تر به نجار گفت : من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم .


نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : نه ، چیزی لازم ندارم .


هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در کارنبود . نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود .


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت : مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی ؟


در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست .


وقتی برادر بزرگ تر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است .


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد .


نجار گفت : دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم .




منبع : احساس سرد



مطالب مرتبط

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی